یادت مرا فراموش !
سلام و سپاس بایت الطاف بی شمارتون و ارزوی کسب نمره قبولی در درگاه حق این داستان کوتاه سه سال پیش در مجله خانه سبز چاپ شد کمی مختصرش کردم تا زیاد حوصله را به ختم نکشاند عشق خونی نزدیک غروب بود نوبت نمایش خورشید داشت به پایان میرسید و ماه و ستاره ها درحال گریم نور بودند تا شبی دیگر را بازی کنند همیشه این هنگام تورا میدیدم همیشه این هنگام جواب سلامم را میدادی اما این غروب گویا غروب قلب من نیز است .هفت به استقبال هفت و پنج دقیقه رفت من در دامان تاخیر و در آغوش انتظار چشم به آمدن داشتم اما همه چیز جز خودم میگفتند حماقت کافیست او نمیاید دیشب حرفهایش را زیاد جدی نگرفتم وقتی با تلگراف گفت: 3 سال مرا به دنبال خود کشاندی. به دنبال قصر آرزوهایت. به امید انکه روزی با اسبی ابلق به سراغم بیائی. امشب شب دل بریدن است. برایت ارزوی سعادت میکنم آرتوش. من نیز نیاز به آرزوی تو دارم. زیرا تو مانند امواج مدیترانه آرام و پاک هستی. الیزا. از اینگونه حرفها بین من و الیزا بسیار رد و بدل میشد اما هیچ گاه قلب حروف نامه اش مانند این دفعه با طپش از مقابل چشمهایم گذر نمیکردند یعنی الیزای من به دستان کسی جز من دست خواهد سپرد آن شب کوچه های تورینو ( ١) را مانند هر شب طی نکردم هر شب تا لحظه رسیدن به خانه با ماه ستاره و حتی جیرجیرکها سخن میگفتم اما امشب سرم را به زمین داده بودم وچشمهایم را به سایه ها کاری به ماه نداشتم که کامل است یا نه کاری نداشتم که ستاره ها امشب دب بزرگ را میسازند یا نه کاری نداشتم که شهاب میگزرد یا نه به خانه رسیدم کلون را مانند هرشب محکم نکوبیدم آرام آرام . سپاستین برادر کوچکم در را باز کرد بدون هیچ حرفی و توجهی به سلامش و اصول کودکانه اش به اتاق رفتم پدرم میدانست نباید وقتی درگیر خودم هستم به سراغم بیاید در تنهائی اتاق به سراغ نامه های الیزا رفتم دوباره تک تک آنها را خواندم گلهای خشک شده اش را بو کردم احساس میکردم چند سال عشق را برای کسی دیگر به حراج گزاشته بودم آه خدای کلبه کوچک قلبم حقیقت را اگر تلخ است و اگر شیرین به من نشان بده طاقت نیاوردم از پنجره به بیرون رفتم چون برای خروج از خانه باید پاسخ میدادم گرچه جوابی کوتاه آنها را قانع میساخت اما من رنگ حوصله نداشتم به سمت خانه الیزا رفتم خانه انها مانند ما کلبه نبود اگر قصر خطابش کنم بی راه نگفته ام تا به آنجا رسیدم چشمهایم را بستم و برای آرامش گرفتن جمله همیشگی الیزا را تکرار کردم : خدایا من با تو هستم تو با من هستی و من با عشقم هستم و عشقم با من هست چون ستاره با آسمان و آسمان با ستاره تا چشمهایم را گشودم از دور الیزا را دیدم که دستهای مرد غریبه ای را گرفته است و لبخندی سرد میزند اما مرد غریبه که گیسوانش سپید بود با صدای بلند میخندید آه خدای من او گاوریش است مرد متول و بزرگ در تجارت که تمام مردم این دیار به او بدهکارند او در این جا در کنار الیزای من چه کار میکند کاش جای او فرزندش را میدیدم زیرا از قدیم در شهر پیچیده بود فرزند گاوریش که نامش آرمیتا بودعلاقه شدیدی به الیزا دارد اما به خاطر نفرت مردم از پدرش جائی برای او قائل نبودند از بغض در حال حفه شدن بودم آرام آرام به سمت آنها رفتم پشت درخت گردو پنهان شدم حرفهایشان را به زور میشنیدم گاوریش: الیزا از غم بیا بیرون دل بستن تو به یک جوان بی پول فقط موقعیت خانوادگیت را به سقوط میکشاند من گرچه بسیار از تو بزرگترم اما آینده خودت و پدرت را تضمین میکنم میدانی که اگر پدرت را از جریان کاریم خارج کنم چیزی برایتان نخواهد ماند الیزا: من احساس میکنم در زندانی افتاده ام که کسی مرا یارا نیست و هرچه زندانبان بگوید باید گوش فرا دهم اه خدای من چه میشنیدم تا دیروز این جور صحنه ها را سهم قصه ها میدانستم نه حقیقت خویشتن وقتی گاوریش از قصر بیرون رفت و الیزا نیز به داخل خانه خودم را به سمت جنوب قصر رساندم زیر اتاق الیزا چیزی نبود که از آن بالا بروم تا از پشت شیشه الیزا را ببینم و سخن بگویم یک تکه سنگ برداشتم به شیشه اتاقش زدم الیزا پشت پنجره آمد در ابتدا خنده خوشحالی را به من هدیه داد اما یک دفعه به بغض مبدل شد و پرده را کنار زد و من نیز فقط سایه ای را میدیدم که دستش را روی صورتش گزاشته است خم شدم تا سنگی دیگر بردارم که پای تنومندی دستهایم را فشار داد دندانهایم را روی هم میکشیدم تا اینکه طاقتم تمام شد و فریاد زدم از صدای فریاد من الیزا دوباره پرده را کنار زد پای آن مرد کنار رفت تا بلند شدم چهره پدر الیزا را دیدم با هزار گونه تهدید مرا از خانه دور کرد آن شب دنیا به چشمم سیاه تر از شب بود چه کاری از من بر خواهد امد الیزا دختر فرار نبود حتی در آخرین لحظه از بدبختی نیز چنین فکری را به سر راه نمیداد در راه رسیدن به خانه بودم که جوانی از پشت درختان بیرون آمد و دستم را گرفت و مرا بر زمین کوبید و زانویش را روی سینه ام گزاشت و شمشیرش را روی گردنم نهاد وقتی نقابش را برداشت اورا شناختم آرمیتا بود همان فرزند گاوریش که عاشق پیشه الیزا بوده است چشم به چشمانم انداخت و گفت: . تا دیروز رغیب من تو بودی و از امروز پدرم نیز در این بازی رغیب من شده است چون تو هم سن من هستی و حق عاشق شدنت به یک جوان به جاست ازت میخواهم بدون ریختن خون از این قاعده بیرون بروی و مرا با رغیب پیرم تنها بگزاری مطمئن باش اگر دوباره تورا اطراف خانه الیزا ببینم جان سالم برایت نخواهم گزاشت زانویش را برداشت و سوار بر اسبش شد و به سرعت دور گشت از آن شب به بعد آشفته تر از هر روز میشدم فقط فکر میکردم و به نتیجه ای سالم نمیرسیدم تا ابنکه پدرم را دیدم که در حال تمیز کردن اتاقش است و در صندوقچه قدیمی را گشوده در آن صندوقچه تفنگ زیبائی بود که در کنار آن نامه ای نیز قرار داشت آن روز به انتظار نشستم تا پدر بیرون برود بعد از چند ساعت پدر به همراه سسپاستین به بیرون رفتند من نیز سریع به سمت اتاق پدر رفتم و در صندوقچه را گشودم و قبل از برداشتن تفنگ نامه را بازکردم و خواندم این نامه با نام پدر بزرگم آغاز شده بود و در آن داستان زندگیش را نوشته بود وقتی نامه را تا آخر خواندم متوجه شدم پدر بزرگم نیز مانند من عاشق دختری متمول بوده است که آن دختر نیز علاقه به او داشته اما مردی مسن به خاطر هوس عشقش را ازاو جدا کرده است و پدر بزرگ با این اسلحه آن مرد هوسران را کشته است باقی نامه سوخته بود و نتوانستم بفهمم آیا رسیده است یا خیر. من نیزتصمیم گرفتمم مانند او باشم و برای عشقم روی همه چیز پای بگزارم خبردار گشته بودم که دو روز دیگر گاوریش مراسم بزرگی را برای الیزا تدارک دیده است صبر کردم تا روز موعود برسد تا روز مراسم ازدواج حتی یک ثانیه خواب به چشمم نیامد همش به فکر تکه سوخته نامه پدر بزرگ بودم اما ...... غروب سه شنبه از راه رسید دوباره خورشید از صحنه آرام آرام بیرون میرفت و ماه و ستاره ها از اتاق گریم نور به صحنه می آمدند اما امشب آنها بازیگر نبودند و ما تماشاگر نبودیم امشب ماه و ستاره تماشاگرند و من بازیگر این صحنه از دیوار پشت باغ پریدم تا نگهبانان مرا نبینند اصلحه پدر بزرگ را سفت بر سینه میفشردم بعد از چند دقیقه گاوریش پیر با الیزای من وارد شد آه اسمان امشب الیزای چه زیبا گشته اما این زیبایی باید حرام آن پیر هسران بشود در نگاه الیزا انتظاری را میدیدم دنبال کمک بود دنبال نجات در میان مهمانان فرزند گاوریش بیش از پیش آشفته بود اون دلباخته الیزای من است خدایا چه سرنوشت پیچیده ای مهمانان در حال نوشیدن و رقص بودند الیزا و گاوریش در صحنه محو گشته بودند و من در انتظار فرصتی برای شلیک در بین جمعیت خبری از آرمیتا فرزند گاوریش دیگر نبود با خودم گفتم آرمیتا شاید یک روز مرا برای عشقش بکشد اما مهر پدری را زیر پا نمیگزارد کم کم جمعیت به اطراف رفتند تا گاوریش سخن بگوید این بهترین فرصت برای شلیک بود آرام تفنگ را در آوردم و به سمت جلو رفتم هر قدم را که برمیداشتم یک نفر مرا میدید تاوقتی که در بین مردم قرار گرفتم و همه تفنگ را در دست من دیدند و شوکه به من ذل زده بودند الیزا خنده ای با غم را باز به من بخشید داد زدم الیزا دوست دارم و شلیک کردم تا فشنگ به قلب گاوریش رسید صدای گلوله ای دیگر فضا را در هم در آمیخت گلوله سهم قلب من شده بود که توسط آرمیتا زده شده بود وقتی روی زمین افتادم فط چند متر از گاوریش فاصله داشتم که گاوریش با زحمت لب به حرف زدن گشود و گفت: حماسه پدر بزرگت رو با همون تفنگ دسته نقره به نمایش گزاشتی اما مثل همون آخرش باختی. تازه فهمیدم آن قسمت سوخته نامه چه بوده ...من از دنیا رفتم گاوریش هم از دنیا رفت الیزا ماند و آرمیتا حالا آسمان به خورشید وماهت بگو بتابد برای ماه از دست رفته من قبله گم کرده دلم کعبه عاشقی کجاست حرمت عطر اقاقی گل رازقی کجاست چی شده کعبه عشقم که خدا قهر با اون داره میباره مصیبت از زمین و اسمون من عاشق .عاشقونه پرسم از خدای تو این نبود رسم وفادار پس خودم فدای تو
قبله گم کرده دلم کعبه عاشقی کجاست حرمت عطر اقاقی گل رازقی کجاست سلام ... بعد از سالها نوشتن در وبلاگ و...... دچار استرداد شدم و چند ماهی نیامدم و چند ماهی ننوشتم گویا قلم تنهائیم احتیاج به تراش محبت دارد تا دفتر اینده را پر از شعر کند منم یک جورائی مانند خیلی از شماها دل شکسته ام اما راهی جزء پذیرفتن ندارم وقتی لیلا بی مجنون جاده را طی میکنه و ناله های مجنون بی تاثیر است کاری چزء دیدن و پذیرفتن نیست به قول نوشته ء یکی از دوستان خدا در دلهای شکسته جا دارد من نیز دل شکسته ام و زخمه های عشق جوانی را حس میکنم برای قدم اول همین چند سطر کافی مرا یارا باشید تا مانا شوم مانند عشق نبینم دلت گرفته نبینم دلشوره داری توی سرزمین گریه نبینم که پا میزاری نبینم کفشای رفتن دم لحظه جفته جفته در گوش تو غریبه قصه ی تازه ای گفته دل به هر دلی سپردن گول هر کسی رو خردن وقتی با منی گناهه تار موهاش و شمردن پا فشردن رو دل من وقتی با منی گناهه فعلا سکوت به قلم میدهم اما خواهم امد با فریادی اتشین !
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
| Design By : Night Skin |

